بی نيازی
* * *
از چه ها که بی نيازم !
( سقراط که از کنار متاع بازاريان می گذشت، می گفت )
. . .
فراقی
* * *
ز فرقت تو چه گويم که قصهء توفان
شنيده ای تو و من ديده ام به ديدهء خويش
( امير خسرو دهلوی )
. . .
دریغادريغ ...
* * *
دريغا هزار دريغا
که چندين هزار سرهنگ و عيّار و
مهترو سالار و
خواجه و بُرنا
که در کفن غفلت به خاک حسرت فرو می شوند
که يکی از ايشان
سرهنگی ِدين را نمی شايد ...
( بوالحسن خرقانی )
. . .
حافظانه
* * *
ابروی يار در نظر و خرقه سوخته
جامی به ياد گوشه ی محراب می زدم
. . .
نيايش
* * *
ای جان ِ جان ِ من ،
سنگ است و سوخته اين دل
چونان باران رحمت بر من فرود آی
( تاگور)
. . .
خط
* * *
به کلکِ قاعده دانی شکستگی مرساد
که توبه نامه ی ما با خط شکسته نوشت
صائب
. . .
وقت
* * *
شبلی گفت:
هزار سالِ گذشته در هزار سالِ ناآمده تو را نقد است،
در اين «وقت» که هستی بکوش
تا تو را مغرور نگرداند اشباح
. . .
در بارگاهِ ماه
* * *
پُر شِکوه مکن خاطر آن ماه نگه دار
آئينه به دست است تو را، آه نگه دار
سليم تهرانی
. . .
هيچ
* * *
من خانه ام را بر هيچ نهاده ام
از اين روست که همه دنيا از آن من است
گوته
. . .
بخوان
* * *
اندر غزل خويش نهان خواهم گشتن
تا بوسه زنم بر لب تو چونش بخوانی
عماره مروزی
. . .
